تبليغاتX
khetaldwar

khetaldwar

خیط الدوار

نوبتی طغا تیمورخان قطعه ذیل به خواجه یحیی نوشت:

 

گردن بنه جفای زمانه را وسرمکش    

کار بزرگ رانتــوان داشت مخــتصر 

 

سیمرغ وارچون نتوان کرد قصد قاف

چو صعوه خرد باش وفرو ریز بال و پر

 

بیرون کن از دماغ خیال محـــــــال

تا درسر سرت نشود صدهزار سر

 

 

خواجه یحیی درجواب نوشت:

 

گردن چرانهیم جفای زمـــــــانه را

راضی چراشویم به هر کار مختصر

 

دریاوکوه رابگذاریم وبگــــــــــذریم

سیمرغ وار زیر پرآریم خشک و تر

 

یا با مراد بر گــــــردون نهیم  پای

یامردوار در سرهمـــــّت کنیم سر

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 6:8 قبل از ظهر  توسط زمیل  | 

رقاصه شماخي  

داستان رقاصه شماخي در حقيقت داستان استحاله و روسي شدن قفقاز و مردمان آن است. در اين داستان گوبينو مي‌خواهد بگويد كه روسها پس از آنكه قفقاز را به زور از دست صاحبان آن گرفتند و سرزمينهايي را كه هيچگونه حقي بر آن نداشتند تصاحب كردند به فكر تصاحب روح و انهدام اراده مقاومت مردم افتادند و با پرورش ويژه‌اي از آسياييهاي مسلمان و ايراني تمام عيار روسهاي نيمه كاره ساختند. مثلاً هنگامي كه مورنو (Moreno ) افسر اسپانيايي فراري كه در سپاه روس عنوان افسر پيدا كرده بود از حسنوف قهرمان داستان مي‌پرسد كه تو اهل كدام ديار هستي و نامت چيست؟ حسنوف مي‌گويد نام من حسن‌اف است يعني من مراد پسر حسن خان هستم، روسي يعني تاتار شيرواني هستم، مسلمان هستم ولي مسلماني من مانند مسيحي گري ولتر است.
داستان رقاصه شماخي داستان غرب زدگي ملتي مغلوب است كه براي اينكه در جهان جايي براي خود باز كند از همه عادات و عقايد خود دست برمي‌دارد، گذشته مسلم را به بهاي آيندهء مشكوك مي‌فروشد.
داستان رقاصه با سفر مورنو، افسر ياغي اسپانيايي كه تابعيت روس را پذيرفته و گذرنامه روسي بدست آورده و در رديف سپاهيان تزار در آمده بود آغاز مي‌شود.
مورنو با حسن اف نامي كه او نيز افسر روس بود همسفر مي‌شود. شرح سفر اين دو تن از ((پوتي)) تا باكو حاوي چنان جزئيات دقيق و صحيح است كه گويي گوبينو در اين سفر همراه اين دو تن بوده و با ديده تيز بين خود روش روس آفريني (
Russification ) دولت تزاري و نتايج آنرا در روحيه مردم قفقازيه سنجيده بود. گوبينو از گسترش بي تناسب و ظالمانه قلمرو روسها خشنودي نداشت و با باريك بيني عجيبي عواقب وخيم اين تسلط بي دليل را پيش بيني مي‌كرد. حسنوف نمونه كامل موجودي بود كه سياست دولت تزاري در قفقاز بوجود آورده بود و امثالش در آنجا فراوان بود. نتيجه اين شد كه مردم قفقاز به تدريج از روش انديشه و طرز زندگي مخصوصشان كه زاييده محيط و اقليم بود به تدريج دست بكشند و صفات بارز قومي خود را آهسته، آهسته از دست بدهند، و تقليد رفتارو فرهنگ روسها را وجههء همت خود بسازند. يعني مردمي كه هنر و فرهنگ و كيش و طرز زندگي خاص داشتند و مردماني پر از نشاط و شادماني و جنب و جوش بودند، خرمي روح خود را به روسها بخشيدند و الهام گر موسيقي و شعر و نمايش و رقص روسي شدند. ولي چون ملتي مغلوب و توسري خور بودند ناچار منافق، و دروغگو و متظاهر و چاكرمنش بار آمدند و اصالت اخلاقي خود را بكلي فراموش كردند. دهقان قفقازي كه طرز زندگي‌اش نتيجه چند هزار سال كشتي با طبيعت و رام كردن آن بود و راه و رسمي براي كشاورزي و صنعت بر طبق مقتضيات اقليم فراهم ساخته بود، ناچار شد از موژيك روسي تقليد كند، بزرگ زادگان خود را مانند بزرگ‌زادگان روسي به مدرسه Cadets پترزبورغ بفرستد و كشاورزان و كشاورز زادگان را به كارهاي ديگر وادارد. نتيجه اين وضع اين شد كه مردم قفقاز زبان بومي خود را ترك نموده و زبان روسي را جانشين آن ساختند. جوانان قفقازي قيافه روسي به خود بستند و اشعار پوشكين را بجاي گلستان سعدي ياد گرفتند.
حسنوف، مورنوي اسپانيايي را به هتل “كلشيد” مي‌برد. صاحب هتل يك زن فرانسوي ميان سالي بود كه از مرز چهل سالگي گذشته بود. ولي آرزوي دلبري را در ماوراء مرز چهل سالگي جا گذاشته بود. مادام مارن زني چاق و چله و سرخ و سفيد بود و زلفهاي پر چين و شكنش را در دو طرف چهره آويزان كرده بود. ايم خانم بطوري كه گوبينو مي‌گويد در تفليس دكان مد داشته و تقريباً با همه افراد پادگان تفليس سر و سر داشته است.
بديهي است حسنوف مشتري دايمي و باوفاي هتل كلشيد و دلداده سينه چاك مادام مارن بود. در اين هتل حسنوف ومورنو‌بامردي‌به نام ويلاك‌اشنامي شوند،ويلاك وحسنوف همسفر مي‌شوند و پس از پيش آمدهايي به شهر شماخي مي‌رسند. در شهر شماخي به او مي‌گويند كه اين شهر، شهر رقاصه‌هاست و زيباترين و هنرمندترين رقاصهاي روسيه و قفقاز در اين شهر تربيت مي‌شوند.
علت اينكه شهر شماخي، شهر رقاصه‌ها شده، اين است كه گويا روزي كه روسها به اين شهر حمله كردند مردم به سختي در مقابل آنان پايداري كردند. ولي هنگاميكه مردم بي پناه از مقاومت در برابر حملات گروهي سرباز خشن روس نا اميد شدند پيش از آنكه آخرين ضربت شمشير را بزنند و كشته بشوند دخترانشان را براي اينكه بدست سربازان روسي اسير نشوند كشتند و در موقعيكه دروازه‌هاي شهر ويران شد و باروها فرو ريخت و سربازان به درون دژ ويران هجوم آوردند مردان را كشته ديدند و زنان را مرده و يا نيمه جان يافتند، ولي چون شكست محافظان شهر بسرعت انجام شد گروهي از دختران سالم به دست يغماگران افتادند. شهر شماخي اشغال شد ولي پس از اشغال شهر بدست روسها، مكتب رقص دختران شيروان تعطيل نشد و معلوم شد كه در هنگامي كه سه شخص ياد شده (حسنوف، مورنو، ويلاك) مشغول سفر در قفقاز بودند در مواردي كه مهمانيهاي بزرگ در آن صفحات اتفاق مي‌افتاد رقاصه‌ها مانند گذشته هنر نمايي مي‌كردند و مخصوصاً ((ام جهان)) نام آورترين رقاصه‌هاي آن ديار بود. ام جهان نام دختري است كه بازمانده مردان و زنان و كودكان قتل عام شده دهكده‌اي است كه روسها پس از آتش زدن تصرف كردند. دختر با اينكه روزي كه بدست سربازان روسي افتاد كودكي خردسال بود منظره خانه خود را كه آتش گرفته و شعله مي‌‌كشيد و فريادهاي پدر و مادر و خويشاوندان را كه بدست سربازان روسي كشته مي‌شدند فراموش نكرد و تا عمر داشت تصوير شعله‌هاي آتشي كه در خانه ويران شده‌اش فروزان بود به قلبش نيرو و گرمي مي‌داد تا كمك آن با روسي شدن روح خودش مبارز كند. داستان سرگذشت اين دختر را به تفصيل نمي‌توان در اينجا نقل كرد ولي اجمالاً دختر را كه چهارساله بود از ميان در و پيكر ويران شده دهكده، ربودند و بانوئي از اشراف روسيه عهده‌دار تربيت او شد، زبان فرانسه را مانند همه افراد خاندان‌هاي متمول ياد گرفت. همچنين روسي و آلمان و رقص و موسيقي و ديگر هنرهاي مربوط به معاشرت را آموخت. دخترك كينه روسها را بدل داشت. از همه وسايل تربيت استفاده كرد، ولي حاضر نشد روح خود را به چند دست لباس و چند ژست شبيه ژست‌هاي مدعيان تمدن و چند قاعده ادب بفروشد.
خانم روسي كه سرپرستي او را عهده‌دار بود بتدريج به عصياني كه در درون او چون دريايي ، ام جهان در شهر شماخي، رقاصه شد. گوبينو ام جهان را دختري پاك و پارسا مي‌دانسته كه رقص را بعنوان شغل و امدار معاش پذيرفته بود، ولي هرگز تسليم نتايج زندگي بي‌بندوباري كه معمولاً با اين گونه مشاغل همراه است نشده بود. وي اندامي نرم و حركاتي موزون و چهره‌يي موقر و چشماني سودازده داشت. مي‌رقصيد و اعجاب ببينندگان، مخصوصاً افسران پادگان روسي را كه به قصد رقص او مي‌آمدند بر مي‌انگيخت. ولي هرگز ملالي را كه براثر ديدن مناظر خونين دوران بچگي در ضميرش ته نشين شده بود فراموش نمي‌كرد. ام جهان حسنوف را كه مانند بسياري از جوانان قفقازهيكلي برازنده و طبعي خوش گذران داشت ديد و با خود انديشيد كه شايد اين جوان هم مانند خوداو شورآزادي خواهي در سر داشته باشد بعدها وعده ملاقاتي بااوداد داستان زندگي خودش را و تفصيل آتش سوزي وكشته شدن مردمان دهكده را به او گفت ومعلوم شد كه اين حسنوف هم از همان قوم ودودمان لزگي هاي قتل عام شده است .
ام جهان به او مي گويد : آري تو را نخست اسير كردند سپس حافظه ات راازدست ربودن وتنها تحفه اي كه به تو دادن اطوار روسي وباده خواري بود تومدعي داشتن غيرت هستي ولي ايا ميداني كه اين غيرت كه به ان مي بالي چيست؟
اين غيرت انچنان غير تي است كه ميخواهي اگر لاف زن باشي مردم گفته هايت را باور كنند اگر بد حسابي كردي از ترس قداره ات همه خوش قولي ترا ستايش كنند اگر دربازي قمار، دغلي كني و به اصطلاح جربزني، توقع داري كه دوستانت ترا پاك باز بدانند. تازه اگر با مرد با غيرتي از نوع خودت اختلاف داشتي دست به شمشير ببري و بجنگي و درست روزي كه هيچ گناهي نداري كشته بشوي. آري اگر از اين نوع غيرت داري مي‌توانم بگويم كه تو اروپايي غيور تمام عيار شده‌اي، يعني مردي شرور و مزدور و آدم كش و بي ايمان و بي دين، و مست از همه باده‌هاي پليدي و آلوده به همه لجن‌ها و معاصي.......
كوشش ام جهان براي اينكه اخگر غيرتي در دل افسرده اين جوان روشن كند بي فايده ماند، و سرانجام دخترك سرنوشت ديگري پيدا كرد.
اين داستان حاكي از آشنايي ژرف گوبينو به روحيات مردم قفقاز و تأثير سلطه روسها در آن ديار بوده است. گوبينو در روش رفتار و طرز انديشه حسنوف و ام جهان كه مسلماناني هستند كه بدام روسها افتانده‌اند در كمال وضوح نتيجه تباهي اقوام تحت سلطه را مي‌بيند. انسان قفقازي روسي شده، يا مانند حسنوف تبديل به موجودي مصنوعي و بي اصالت و ميانه رو و بي تأثير مي‌گردد يا مانند ام جهان موجودي عاصي و مقاوم بار مي‌آيد و مانند پرنده‌اي كه در قفس گير كرده باشد خود را به قصد آزاد شدن خود را به در و ديوار قفس مي‌زند و از پاي در مي‌آيد. آدم استعمار زده يا چاكر خانه‌زاد، ارباب زورگو و شخصيت ملي و ديني و قومي خود را فداي آسايش و پاره‌اي مزاياي مادي مي‌سازد و يا به تنهايي مانند سرباز، در جنگي كه پيشاپيش باخته شده، مبارزه مي‌كند و در زير چرخهاي جبر روزگار و زور دشمن له مي‌شود و فداكاري بي نام و نشان او هدر مي‌رود.

(داستانهاي آسيايي اثر آرتوركنت دو گوبينو به زبان فرانسه نوشته شده كه خلاصه‌اي از آنرا آقاي ناصح ناطق در كتاب ايران از نگاه گوبينو فراهم نموده است. )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 6:5 قبل از ظهر  توسط زمیل  | 

 

به زبان مادری سخن گوییم


 اهمیت این موضوع و سئوال این است كه در جامعه فعلی ما تكلم به زبان مادری به صورت یك معضل درآمده است. پدران و مادران سعی براین دارند كه كودكان خود را از همان بدو تولد با زبان فارسی آشنا كنند. در جامعه امروزی خوزستان تكمل كردن به زبان عربی كه زبان مادری ما محسوب می شود و اجداد و نیاكان ما به این زبان محاوره داشته اند نوعی بی كلاس و عقب ماندگی تلقی می شود و متأسفانه روز به روز در حال حاضر این وضعیت رو به گسترش می رود و امروزه نسل جدید و متأسفانه بیشتر دختران به نوعی دچار بی هویتی شده اند. علت این امر چه چیزی می تواند باشد؟ باید اذعان كنیم به همان اندازه كه مفاهیم یك زبان مهم است هویت نیز مهم است. آدمی خدشه دار شدن هویت خود را تحمل نمی كند. . یك فاجعه بزرگ در جهان در حال رخداد است و آن مرگ زبان هاست. در حال حاضر حدود شش هزار زبان در دنیا وجود دارد كه نیمی از آنها یعنی سه هزار زبان با خطر مرگ و فراموشی روبرو هستند. و اگر اقدامی صورت نگیرد این امر تا اواخر این قرن اتفاق خواهد افتاد. تا صد سال دیگر هردو هفته یك زبان خواهد مرد و به فراموشی سپرده خواهد شد. پس می بینیم قوم ها و قبیله های زیادی وجود دارند كه تنها نشانگر هویت شان زبان آنهاست و در این میان غلطك هایی عظیم الجثه وجود دارند كه زبان ها و خرده زبان ها را له می كنند و از بین می برند. سئوال اینجاست كه چگونه می توان زبان عربی در خوزستان را از مرگ نجات داد و آن را زنده نگه داشت؟
دیوید كریستال می گوید: برای نجات این زبان ها سه عامل مهم است:
1- خواست مردم: یعنی این كه مردم خودشان خواهان نجات و زنده نگهداشتن زبانشان باشند.                  2 - خواست دولت: دولت ها باید به اهمیت گوناگونی زبان و گوناگونی زبان شناختی در كشورشان پی ببرند. خیلی از كشورها این گونه اند و گوناگونی زبان ها و فرهنگ ها را باعث غرور و افتخار می دانند. برخی از دولت ها هم از زبان اقلیت ها هراس دارند و این هراس بیشتر در مورد اقلیت هایی است كه زبان و قومیت در میان آنها كاملاً د رهم تنیده اند. عامل سومی كه برای زنده نگهداشتن زبان لازم است نقدینگی و سرمایه است. زنده نگه داشتن زبان مستلزم هزینه است، مستلزم پول است. پول جهت نگارش، چاپ و نشر كتاب و فرهنگ لغت و واژه نامه، پول جهت راه اندازی شبكه ها و سایت های اینترنتی و چت روم ها تا مردم بتوانند به زبان خودشان و از طریق آنها بخوانند، بنویسند و صحبت كنند.  همانگونه كه ما امروزه به انقراض نسل برخی حیوان ها و جانورها فكر می كنیم و دنبال پیداكردن راهی برای جلوگیری از این انقراض هستیم و به اهمیت اكولوژیك این مسئله می اندیشیم لازم است به همان اندازه نیز به زبان و حفظ گوناگونی آن اهمیت دهیم. آیا مرگ آخرین گونه یك ببر یا یك یوزپلنگ از مرگ یك زبان مهم تر است؟ مرگ یك زبان یعنی مرگ یك دیدگاه و یك نگرش نسبت به جهان و پدیده هایش. شیوه نگرش هر قومی، قبیله ای و یا ملتی نسبت به جهان تنها از طریق زبان است كه ابراز می شود. این جاست كه اهمیت گوناگونی و حفظ زبان ها مشخص می شود.

با این اوصافی كه ذكر شد چه راهكارهایی را می توانیم برای حفظ زبان مادری خود به كار گیریم؟

اولین و مهم ترین راهكار استفاده از رسانه ها می باشد. ما تا زمانی كه رسانه ای در اختیار نداشته باشیم چگونه می توانیم فرهنگ خود را به نسل هایی مانند كودكان و نوجوانان معرفی نمائیم. در حال حاضر صدا و سیما در خوزستان می تواند نقش مهمی را در این راستا ایفا كند. با تهیه برنامه های آموزشی، فیلم های داستانی، و كارتونی به زبان عربی می تواند كودكان را نسبت به زبان مادری آشناتر سازد. كه متأسفانه تا به حال صدا و سیما  در این وظیفه مهم خود كوتاهی نموده است و رسالت خود رابه انجام نرسانده است. اگر هم برنامه هایی در این زمینه تهیه كرده است بیشتر جنبه طنز و مطایبه داشته است. متأسفانه در صدا و سیمای این استان هنگامی كه یك فرد بومی نشان داده می شود او را به بدترین و وقیع ترین صورت ممكن نشان می دهد. فردی است كه از نظر فكری عقب مانده، بی سواد، لاابالی و ... در مقابل هنگامی كه یك فرد فارس زبان می خواهد معرفی شود او را یك فرد متشخص و جا افتاده نشان می دهند كه گویی افراد بومی باید این چنین الگویی برای خود انتخاب نمایند. نمونه هایی از آن هم می توان در صدا و سیمای كشوری هم ملاحظه می توان كرد مانند نقش....به راستی چرا باید اینگونه باشد؟ چرا کسی به فكر دفاع از هویت فرهنگی این قشر مظلوم و بی پناه نیست ؟ مسئله بعدی والدین می باشند. به راستی آنها چرا با فرزندان خود چنین رفتار می كنند؟ آیا این تصور را دارند كه با یاد دادن زبان فارسی آن هم به صورت دست و پا شكسته فرزندشان در آینده فردی موفق در جامعه خواهد شد؟ زهی خیال باطل. كودكان اگر با روش صحیح و اصولی تربیت شوند در آینده فردی مثمرثمر برای جامعه خواهند شد. و این اصلاً ربطی به زبان مادری نخواهد داشت. افراد و نمونه های زیادی در این استان وجود دارند كه با داشتن زبان مادری اصیل خود مدارج ترقی را طی نموده و باعث افتخار این استان هستند.
طرف دیگر قضیه متأسفانه تعدادی از دختران هستند. آنها با وجودی كه شاید در منزل به زبان مادری صحبت می كنند اما در اجتماع از این امر طفره رفته و به زبان فارسی صحبت می كنند و وقتی كه هم دلیل آنهااز آنها سئوال می شود هیچ دلیل منطقی برای این كار خود ندارند. آنها كه باید پرورش دهنده نسل آینده باشند این طرف تفكر را دارند وای به حال نسلی كه بخواهند پرورش دهند. بعضی از آنها هم دلایلی واهی و بچه گانه ای را می آورند مانند زبان فارسی كلاس ما را بالا می برد. باعث افزایش شخصیتمان می شود و...
البته به این نكته هم بایستی اذعان كنیم در جامعه ما دخترانمان را زیاد محدود می كنیم. بین فرزندان فرق می گذاریم مانند عقیده ترجیح دادن پسر به دختر. كه متأسفانه این شاید یكی از دلائلی باشد كه دختران فكر   می كنند كه این عقیده فقط در بین اقوام عرب وجود دارد و همین سبب می شود كه آنها از عرب بودن خود گریزان باشند.
طرف دیگر این قضیه این است نظام آموزشی ما هم به درستی رسالت خود را انجام نداده است. این نهاد كه باید براساس ماهیت مدرنشان آموزش دهنده مفاهیم مدرن باشند و بر طبق بیانیه حقوق بشر سرآغاز آشنایی با مفاهیم حقوق بشر و احترام متقابل باشند در این كشور به ابزاری سركوبگر و تخلیه ذهنی بدل می شوند.  

نقش روزنامه ها، جراید، مجلات و كتاب هایی كه به این زبان نیز بایستی تهیه شوند نیز واضح و مبرهن است. تا بحال چند كتاب به زبان عربی درخوزستان به چاپ رسیده است؟ خیلی كم و شاید به تعداد انگشتان دست، پس چه انتظاری از كودكان و نسل آینده بایستی داشته باشیم وقتی كه هنوز هیچ قدمی برای تغذیه فكری و فرهنگی آنها برنداشته ایم؟ ما بایستی كه كتاب های قصه و شعر به زبان عربی برای كودكان فراهم كنیم تا با مطالعه آن بیشتر با زبان مادری خود انس گرفته و به آن وابسته شوند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط زمیل  | 

اگر بخواهیم تغییری در زندگی اجتماعی به وجود آوریم ،باید از مدرسه شروع کنیم.       

 

                                                                                                                              

                                                                                      فدریکو مایور

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 5:57 قبل از ظهر  توسط زمیل  | 

مصلحت نیست وصلاح نیست

 

تناقض دراین عبدارحمن های ابوذرنما بس فراوان است،به قول آن زندرشعربابا طاهر که به آن زاهد ریاکارگفت:«اما توچنانچه می نمایی هستی» امروز به وفور درمیان جمع ها یافت می شوند ازشخصیت های والائی مرتب دم   می زنند که کوچکترین ملازمت وقرابتی با کردار وپندارخود آنها ندارد،اغلب چون تنزه طلب هستند وعوامفریب، شعارشان مصلحت نیست وصلاح نیست ،می باشد.به قول دکترشریعتی؛«تقوای پرهیز دارند ، نه تقوای ستیز»

 

 

 

                                              آفات زبان ص118
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 6:9 قبل از ظهر  توسط زمیل  | 

مساوات در اسلام

در دولت اسلامى هيچ طبقه اى بر طبقه ديگر امتياز نداشته و در برابر قانون همه يكسان هستند، در قرآن مجيد آمده:همانا گراميترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست (ان اكرمكم عند الله اتقاكم)، اما پرهيزكارى بيشتر موجب ترفيع طبقهاى بر طبقه ديگر در برابر قانون نيست، چه آنكه در سراسر بلاد اسلامى بايد دولت وامت واحد و الفت و محبت بين تمام مسلمين برقرار باشد.

و حضرت على(ع) به پيروى از پيامبر عاليمقام اسلام در مدت حكومت چند ساله خود، اين مساوات و اتحاد را نگه داشته و با مخالفين مساوات، خودخواهان و برترى طلبان به مبارزه برخواست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 6:58 قبل از ظهر  توسط زمیل  | 

موريانه رودربايستی

 

يكی از آفت های نظام بوروكراتيك در ايران، رفتار توأم با«رودربايستی» در سلسله مراتب اداری است. مديران و كارشناسان عموماً در برابر مقام مافوق از بيان صريح ديدگاه و نظر خود به ويژه اگر طعم و مضمون انتقادی داشته باشد، پرهيز می كنند، گاهی حرف خود را چنان در لفافه می پيچيند كه يا منظور كاملاً منتقل نمی شود و يا مقام مافوق برداشت و استنباط متفاوتی از واقعيت موضوع پيدا می كند.

مديران كه عموماً ويژگی های اخلاقی و روحيات مقام مافوق را برای تنظيم رابطه خود مورد شناسايی قرار می دهند، چنان سخن می گويند و به گونه ای گزارش می دهند كه ضعف ها و خطاها پوشانده شود.

جريان يافتن نوعی محافظه كاری در روابط اداری و نظام اجرايی كشور نتيجه اين نوع رفتار است.

رودربايستی در نظام اداری ايران، البته دلايلی طرفينی و متقابل دارد. از سويی ناشی از پايين بودن ظرفيت انتقادپذيری مقام مافوق است. رفتار آمرانه و خود خواهانه ای كه جزئی از فرهنگ و روح پدر سالار ايرانی است و اجازه انتقاد به زير دست را نمی دهد.

اين روحيه معمولاً باعث می شود تا مديران، عناصر منتقد و رك گو را از اطراف خود دور سازند و ميدان مشاوره را به كسانی بسپارند كه در جهت تمايلات و منويات آنها، نظريه پردازی می‌كنند.

به حاشيه رانده شدن افراد متخصص، صاحب نظران و كارشناسان ارشد و برجسته در نظام اجرايی و بی توجهی به شايسته سالاری محصول اين نوع رفتار از بالا به پايين است.

سویِ ديگر اين رابطه، نوع رفتار افراد زيردست است.

اين افراد از آن جهت كه خود در فضايی كه مستعد شايسته سالاری نيست، برآمده و بالا نشسته اند، فی نفسه عناصری نيستندكه جسارت و شجاعت انتقاد كردن و صريح ، رك و بی پرده سخن گفتن را داشته باشند.

همانطور كه خود ظرفيت انتقاد شدن و سخنان تلخ و ناگوار در مورد خود شنيدن را ندارند.

رفتار توأم با رودربايستی را بايد آفت نظام اداری در ايران دانست.

آفتی كه باعث ناكارآمدی دستگاه بوروكراسی و سياسی كشور شده و بر آمده از ساختار آن است. اين رفتار سبب می‌شود تا مجموعه مديريت كشور از بخش هايی از واقعيت هايی كه در پيرامون آنان می‌گذرد ، بی خبر بمانند و در نوعی تغافل نسبت به تحولات و دگرگونی‌ها بسر برند.

پرهيز از بيان همه واقعيت های تلخ به مقام مافوق و يا ايجاد فضايی كه مدير زيردست جرأت اظهار نظر صريح پيدا نكند ، در واقع به معناي چشم بستن بر‌تحولات و دگرگونی ها است.

همين رودربايستی ها در نظام مديريتی ايران است كه امكان سياست ها و رفتارهای دوگانه را ايجاد كرده است و نوعی عدم انسجام و يكپارچگی را در مجموعه مديريت كشور بازتاب می‌دهد.

تنبل و رياكار شدن نظام بوروكراسی ايران نتيجه چنين رفتاری است و عدم حل بسياری از معظلات و پيچيدگی های سياسی موجود به خاطر غلبه اين نوع رفتار و اين نوع روابط در سلسله مراتب مديريتی كشور است.

همانطور كه گفته شد عمده ترين خطر اين نوع رفتار، فاصله افتادن بين ذهنيت مديريت كشور با واقعيت های اجتماعی است.

اين آفت ، موريانه يك نظام است. برای پرهيز از گرفتار شدن در وضعيتی كه موريانه همه پايه ها را خورده باشد، بايد با شجاعت، رفتار توأم با رودربايستی را كنار گذاشت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 5:54 قبل از ظهر  توسط زمیل  | 

 

بازگشت به خویشتن

 

در این اینجا قصدبر این است که علاوه بر تحلیل کتاب بازگشت به خویشتن تاثیر عملی این شعار را در یکی از پیشرفته ترین کشورها که طی 37 سال (از سال 1868تا 1905 ) از یک کشور با نظام فئودالی  فاقد ارتش ودارای صنعتی در حد پارچه بافی دستی و دارای اقتصادی وابسته به کشاورزی تبدیل می شود به کشوری که در 1905 دارای ارتشی است که روسیه را شکست می دهد بهترین تراشه ها را می سازد و اقتصاد آنها متکی به نیروی انسانی و علمی آنهاست نشان داده شود. 

طبق سنت ژاپنی ها مردم به 4 طبفه اجتماعی تقسیم می شدند :

1.نجیب زادگان و ساموائی ها          2. کشاورزان         3.صنعتگران      4.تجار

این تقسم بندی اشکالات و مزایای خود را داشت . اشکال اینگونه تقسیم بندی این بود  که سامورائی ها قدرت زیادی پیدا کرده بودند و اجازه این را داشتند که هر کس را که خطا کار می دانند خود کیفر کنند . دربین سامورئی های مناطق مختلف درگیری هایی به وجود می آمد که حل اختلاف آنها مدت زیادی طول می کشید و این از اتحاد مناطق مختلف جلوگیری می کرد .

قرار دادن کشاورزان و صنعتگران در مرتبه بعدی نوعی تشویق مولدان جامعه بود.

و تجار که از آنها به عنوان انگلان اقتصادی یاد می کردند- ژاپنی ها تحت تاثیر تعلیمات کنفوسیوسی تجاررا بر هم زننده نظام اجتماعی و اخلاقی می دانستند چون این دسته تنها خواهان منافع خود بودند . -  که می تواند پیامدهای مثبت ومنفی در پی داشته باشد .

 

انقلاب میجی با تکیه بر سنتهای صحیح و از بین بردن سنتهای غلط موجب پیشرفت چشمگیر ژاپن شد.

 

در ابتدا میثاق نامه ای را نوشت که یک اصل از پنج اصل آن این بود که عادات پست گذشته باید منسوخ گردد .

که باعث تصویب قانونی شد که طبق آن حق وامتیاز شمشیر کشیدن وکیفر دادن برای عامه مردم از ساموراییها گرفته شد و شمشیر بستن آنها را ممنوع شد .

 و ژاپن با استفاده از الگو سرباز گیری فرانسوی دارای ارتشی توانا شد .(این امر باعث اعتراض سامورائی ها شد چون آنها میخواستند خود قدرت نظامی باشند که اعترض انها راه به جایی نبرد. )

علاوه بر تکریم مولدان ومقدس نگه داشتن کار آنهارا تشویق به تحصیلات کرده و با اعزام دانشجویان به غرب  ضمن آشنایی با فلسفه وتفکرات اقتصادی غرب با مسئله استعمار بیشتر آشنا شدند و برای اینکه اسیر استعمار نشوند خود را تقویت کردند. و از غربیان به عنوان "ماشینهای زنده "یاد میکردند که وظیفه تعلیم دادن به آنها را داشتند .

و چون می خواستند وابستگی خود را به بیرون قطع کنند تجار داخلی را حمایت کردند و با استفاده از سنت خود اجازه لجام گسیختگی  و تعدیل ثروت آنها را گرفتند .

 

این است که شریعتی می گوید باید به خویشتن خود بازگردیم ولازمه این بازگشت این است که خویشتن حقیقی خود را با تکیه بر تاریخ و فرهنگمان بشناسیم و از قالبهای ساخته شده بیرون آییم و جلوی کسانی که می خواهند ما را از خود تخلیه کنندو فرهنگ و تمدن ما را پاک کنند و ما را با فرهنگی که خود ساخته اند الینه کنند و از ما انسانهایی گذشته پرست -و نه گذشته گرا- بسازند  بایستیم و با تکیه بر اسلامی که به ما ایمان ومسولیت می دهد و  با آگاهی که خود کسب می کنیم نه آگاهی که به ما می دهند -  آگاهی که ما را نژادی می خواند که فقط به درد شعر و عرفان و می خورد نژادی عمله ( ارنست رنان ) نژادی که مغز صنعتی ندارد و مغز احساسی و عاطفی دارد(زیگفرید) وچون مغز صنعتی نداردحق استفاده از نفت را ندارد چون نفت مال صنعت است .- سازنده ومولد باشیم ونه وابسته و مصرف کننده.

 

به امید روزی که یاد بگیریم چگونه انسان باشیم و چگونه انسان بسازیم ودر مقابل آنها که قصد یکسان سازی دارند چگونه بایستیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 5:40 قبل از ظهر  توسط زمیل  | 

خود را در رویا بیفکن

وگرنه شعار سرنگونت خواهد کرد

به قلب خود مومن باش

حتی اگر دریاها شعله ور شوند

وبا عشق زی...

حتی اگر ستارگان واپس روند.

گذشته را ارج بنه اما...

آینده را خوش آمد گوی

و مرگت را در این جشن پیوند

به رقص وادار....

دنیا را به هیچ مگیر

با فرومایگان و قهرمانانش....

خداوند ..... را دوست داردو

فردا را

وزمین را.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 6:18 قبل از ظهر  توسط زمیل  | 

حكايت:

 نقل است، دهقاني كه از جور والي ولايتشان به تنگ آمده بود، پس از مدت‌هاي مديد صبر و انتظار، به خدمت سلطان رسيد و شكايت خود را با دليل و شاهد عرضه كرد. پادشاه والي را نفرين كرد. دهقان كه انتظار رسيدگي داشت و فكر مي‌كرد سلطان، والي را عزل يا دست‌كم توبيخ خواهد كرد، عرض كرد كه سپاسگزار شاه است، ولي از اين به بعد، شكايت‌ها را به نزد مادر خود خواهد برد، چراكه آن پيرزن نفرين كردن را بسيار بهتر از پادشاه بلد است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 5:10 قبل از ظهر  توسط زمیل  | 

مشروطيت وعدالت خواهي
مقدمه‏
نهضت مشروطيت از نقاط عطف و تأثيرگذار در تاريخ ايران است كه بدون دست‏يابى به اهداف خويش، ناتمام ماند، اما مسائل مطرح در آن هنوز حل نشده باقى مانده ابهامات زيادى در متن و حاشيه آن مانده است، به ويژه درباره ماهيت، عوامل و كنشگران آن ابهاماتى هست، به طورى كه هر از چند گاهى در كشور، يكى از شخصيت‏هاى برجسته اين جريان محبوب جلوه مى‏كند، اما پس از مدتى مورد نكوهش قرار مى‏گيرد. همچنين در خصوص عوامل تكوين نهضت مشروطه، برخى نيروهاى بيگانه را عامل اصلى مى‏دانند، برخى محققان افراد و گروه‏هاى داخل كشور را و برخى نيز قائل به عوامل متعدد هستند. مقاله حاضر در راستاى تبيين علل تكوين نهضت مشروطه، به واكاوى آن پرداخته و عدالت‏خواهى را علت شكل‏گيرى اين نهضت دانسته است. براى تبيين اين فرضيه، به روش رئاليستى دست‏يازيده‏ام تا ضمن عدم تكيه بر بعدى خاص هم علل ضرورى و درونى حادثه و هم علل بيرونى آن بررسى شود تا در حد نسبتاً زيادى پژوهشى فارغ از نگاه‏هاى جانبدارانه و تك بعدى عرضه گردد. نگرش رئاليستى ديدگاهى ميانه پوزيتيويسم و هرمنوتيك اتخاذ مى‏كند، به گونه‏اى كه نه در دام عينى‏گرايى و مشاهده صرف پوزيتيويسم مى‏افتد و نه همه امور را نسبى و خالى از ضرورت فرض مى‏كند. از ويژگى‏هاى بارز اين روش، ديدگاه آن در خصوص معرفت در زمينه است. براساس اين ديدگاه، مفاهيم، اجتماعى‏اند و ساخته اجتماعات و جوامع بشرى است‏2 نه اين كه اين مفاهيم خود را بر انسان‏ها بار كنند؛ براى مثال در موضوع فهم عدالت بايد به جامعه و بافت خاصى كه مفهوم در آن به كار مى‏رود توجه كرد. اين ديدگاه هم به مسأله ساختار به خوبى توجه مى‏كند و هم موضوع كارگزار، زيرا هم به عوامل عينى توجه دارد و هم عوامل ذهنى.
نهضت مشروطيت‏
در آغاز، به مسأله‏اى پيشينى اشاره مى‏كنم كه آيا مشروطه جنبش به حساب مى‏آيد يا نه؟ با توجه به تعاريف متعدد از جنبش، پاسخ به سؤال فوق، به نوع تعريفى كه از جنبش برمى‏گزينيم بستگى دارد. اما طبق قدر مشترك تعاريف جنبش، براساس قدر مشترك و ويژگى‏هاى عمومى اين تعاريف مى‏توان به اين سؤال پاسخ گفت. ويژگى‏هاى مشترك اين تعريف‏ها عبارتنداز: "تأكيد بر بعد آگاهى، سازماندهى، تعلق به عرصه عمومى و غير رسمى، هدف‏دار بودن و عمل و رفتار جمعى مبتنى بر ستيز و معطوف به تغييرات اجتماعى بودن آن".3 طبق اين ويژگى‏ها مى‏توان جريان مشروطيت ايران را جنبش اجتماعى محسوب كرد. در تبيين اين مسأله به اجمال مى‏توان گفت در مراحل اوليه شكل‏گيرى جنبش مشروطيت كه به عدالتخانه موسوم است، رهبرى، هدف و ايدئولوژى آن مشخص است و در عرصه غير رسمى و عمومى صورت مى‏گيرد. هدف از آن، تحديد قدرت سلطنت و قراردادن آن در چارچوب قانون است كه نوعى تغيير اجتماعى محسوب مى‏شود. رهبران آن نيز شيخ فضل‏اللَّه نورى، بهبهانى و سيد محمد طباطبايى هستند. همچنين در جهت پيشبرد جنبش كميته‏اى سه نفره متشكل از سيد جمال‏الدين واعظ اصفهانى، ملك المتكلمين و دولت آبادى زير نظر سه رهبر فوق تشكيل شد كه شب نامه‏هايى را منتشر مى‏ساختند. در اين راستا كميته‏هاى ديگرى نيز تشكيل گرديد.4 همه اين گروه‏ها در طول جنبش حضور جدى داشتند؛ براى مثال حدود 1000 نفر از آنان در مهاجرت كبرا به همراهى بهبهانى و طباطبايى به قم رفتند و علما و مردم ساير نقاط كشور با فرستادن نامه و تلگرام از اين حركت حمايت نمودند. در مهاجرت صغرا نيز حضور مردم جدى بود. در پى اقدام عين الدوله در پايين آوردن سيدجمال‏الدين واعظ از منبر زد و خورد صورت گرفت و در پايان اين تحصن حدود يكصد نفر از مردم به دست قواى حكومتى كشته شدند.5 همچنين تعداد متحصّنين در سفارت انگليس حدود چهارده تا پانزده هزار نفر تخمين زده شده است. اينها همه نشان مى‏دهد كه مشروطيت جنبشى مردمى بود. برخى نويسندگان با استناد به آشنا نبودن مردم با واژه مشروطيت، جنبش را غير مردمى يا از روى ناآگاهى جلوه مى‏دهند، حتى رهبران جنبش مانند آيةاللَّه بهبهانى را نيز بيگانه با اين اصطلاح دانستند در آن جا كه اين رهبران مشروطيت را به امنيت و رفاه و آبادانى و عاملى كه همه چيز را روبه‏راه مى‏كند معنا كرده‏اند. البته در آن زمان بسيارى از مردم و علما با واژه مشروطيت آشنا نبودند و روشنفكران و ماسون‏هايى كه آن را مطرح مى‏كردند نيز وضعيت غرب را تشريح مى‏نمودند بدون اين كه به بافت و آگاهى داخلى ايران و وضعيت سياسى و اجتماعى آن توجهى داشته باشند؛ اما جنبشى كه در نهايت به مشروطه ختم شد، در آغاز براى تأسيس عدالتخانه و عليه ظلم و ستم حكام قاجار بود و اين هدف براى همه مردم و علما امرى كاملاً آشنا بود و آنان براى تحقق اين هدف قيام كردند و به هجرت كبرا و صغرا رفتند. بى شك بدون حضور علما در اين قيام، روشنفكران توان به صحنه‏كشاندن مردم را نداشتند. حتى مجلسى كه مظفرالدين شاه حكم تأسيس آن را امضا كرد و انتخابات مجلس شوراى صدر مشروطه نيز بر پايه آن انجام شد، متناسب با تز عدالتخانه بود.
بنابراين مى‏توان گفت مشروطيت ايران يك جنبش است كه در ميانه راه با تغيير جريان و انحراف از اهداف، به شكست انجاميد. در اين خصوص برخى معتقدند جريان سكولار مشروطه به هدف خود رسيد و حكومت رضاخان (با جدايى دين و سياست) از نتايج آن است.6
علل و عوامل درونى و بيرونى تكوين مشروطه‏
در اين جا به بررسى علل درونى و بيرونى پيدايش جنبش مشروطه بر اساس الگوى رئاليسم مى‏پردازيم. در بحث از علل درونى و علّى آن مى‏توان گفت مهم‏ترين عامل آن شيعه بودن مردم ايران است. اصولاً شيعه با ديدگاه ترجيح عدالت بر امنيت شناخته مى‏شود و در اين راستا قيام عليه حاكم جائر را روا مى‏دارد. از طرفى، اعتقاد به حكومت معصوم و غاصب دانستن حكومت‏هاى غير معصوم نيز در روحيه ظلم ستيزى آن تأثيرى مضاعف مى‏نهد. اين روحيه سبب حمايت و طرفدارى مردم از علما و روحانيون، به عنوان تنها ملجأ و پناهگاه خود، گرديده است. نمونه آن اطاعت مردم از فتاواى جهاد علما در جنگ ايران و روس و نيز حكم تحريم  تنباکو است.
در بحث از علل بيرونى جنبش مشروطيت، در آغاز توجه به اين نكته لازم است كه نام مشروطيت در ابتداى جنبش مطرح نبود و مردم به دنبال تأسيس عدالتخانه بودند. در اين مقطع حساس روشنفكران سكولار دخالتى در قيام مردمى نداشتند. اشاعه اين واژه در ادامه قيام به ويژه پس از تحصن در سفارت انگليس اتفاق افتاد. گرچه برخى تقاضاهاى مردم و علما در عدالتخانه‏خواهى با مشروطيت مشترك بود (مانند تحديد قدرت سلطنت)، اما تفاوت‏هايى نيز با يكديگر داشتند؛ براى مثال در عدالتخانه‏خواهى، قرار بود امناى برگزيده اصناف و طبقات گوناگون كشور، در خصوص امور ديوانى و حدود اختيارات و وظايف دواير دولتى قانونى بنويسند و بر اجراى دقيق آن نظارت كنند. ولى در كار محاكم شرع و شؤون خاص فقها دخالت نكنند؛7 اما در طى جريان مشروطيت مسائل مربوط به دين و محاكم قضايى نيز به ميان كشيده شد.
بنابراين در تبيين علل بيرونى اين جنبش، بايد توجه نمود كه چه عللى در عدالتخانه‏خواهى مؤثر بود و چه عللى سبب تكوين جنبش مشروطيت گرديد. البته به دليل اشتراك اين دو در برخى اهداف مانند تحديد سلطنت و استبداد قاجار مى‏توان به عللى پرداخت كه باعث شد مردم خواهان رفع استبداد گردند. اين علل را در ابعاد سياسى، اقتصادى و فرهنگى مى‏توان بررسى كرد. وضعيت سياسى ايران را در آن دوران مى‏توان در استبداد خلاصه كرد. نظام استبدادى با ويژگى‏هاى خاص، از جمله انحصار حق مالكيت در دست دولت و نبود حق مالكيت خصوصى، اقتدار نظامى و ديوانى شديد و وابستگى شديد طبقاتى به دولت حاكم بود. در اين نظام هر چه طبقه جايگاه بلندترى داشت وابستگى‏اش به دولت نيز بيشتر بود. همچنين به علت ناپايدارى مالكيت خصوصى و انحصار كامل قدرت در دست دولت، طبقات اجتماعى صورى و تغيير يابنده بودند و كاركردى نداشتند؛ لذا هر شخص يا خانواده‏اى، از هر طبقه‏اى ممكن بود به بالاترين مناصب و ثروت‏ها دست يابد و برعكس. در اين ميان نبود قانونى براى تعيين حد و مرز اعمال قدرت اين وضعيت نابسامان را تشديد مى‏كرد و مانع از رشد اجتماعى، اقتصادى، علمى و فنى پايدار و فزاينده مى‏شد. از آن جا كه دولت مستقل از طبقات و فوق جامعه بود، مشروعيتى نداشت و لذا جانشينى آن نيز نامعلوم بود و ريشه در قانون، سنت و حقوق اجتماعى نداشت، تا آن جا كه شورش به اندازه حكومت مشروعيت داشت. در اين دوره چيزى به نام سياست وجود نداشت؛ آنچه از سياست به ذهن مى‏رسيد، فقط فرمانروايى و مجازات بود.
دستگاه قضايى مستقل وجود نداشت و در مسائل قضايى، تنها مى‏توان ميانجى‏گرى سران كشور، نزديكان شاه و روحانيون بلندپايه را ديد كه سنت بست نشينى و تحصن از نتايج چنين نظام قضايى است.8 وضع قضايى كشور از عوامل مهم شكل‏گيرى جنبش عدالتخانه‏خواهى به دست افراد ستمديده و به تنگ آمده از عملكرد ديوانخانه‏هاى دولتى و ستم حكام بود كه مى‏خواستند ديوانخانه وابسته به شاه و دولت تغيير يابد و با تكيه بر نيروى ملت اداره شود. در اين راستا اولين مطالبه آنان، تشكيل يك هيأت نمايندگى مستقل براى اداره عدليه و تأمين حقوق افراد در برابر تجاوزات دولت بود. اين خواسته تحت عنوان عدالتخانه تجلى يافت كه با تأسيس دوايرى در تمام شهرها مى‏بايد به عرض حال‏ها و درخواست‏هاى مردم و اجراى بيطرفانه قانون اسلام در ميان آحاد ملت بدون هر گونه تبعيض رسيدگى مى‏كرد.9
از لحاظ اقتصادى نيز ايران اوضاع آشفته‏اى داشت كه بخشى از آن از نظام استبدادى ناشى مى‏شد. نظام اقتصادى ايران به صورت خانخانى، تيولدارى و داشتن اقطاعات اداره مى‏شد. بر اين اساس كشور به بخش‏هاى نيمه مستقل تقسيم مى‏گشت كه با تضعيف حكومت مركزى، بخش‏هاى نيمه مستقل استقلال بيشترى مى‏يافتند. اين سيستم از موانع اصلى رشد و پيشرفت تجارى بود، زيرا خان‏ها مى‏توانستند راه‏هاى تجارى را ببندند و از كاروان‏ها باج بگيرند كه باعث ناامنى تجارت مى‏شد. در اين مقطع، ايران كشور عقب‏مانده كشاورزى محسوب مى‏شد كه بيش از 80درصد جمعيت آن در روستاها و ايلات به سر مى‏بردند. كشاورزى بر اساس نظام ارباب - رعيتى اداره مى‏شد. بر اساس آن، زمين‏داران بزرگ بهره ناچيزى از سهم توليدات كشاورزى را به رعيت مى‏داد. در اين نظام، راه‏هاى توليدات فراوان اقتصادى و پيشرفت آن بسته بود، زيرا گردش سرمايه‏اى وجود نداشت و اقتصاد كاملاً جنبه معيشتى داشت. اين وضع نابسامان در كشاورزى، وقتى با ماليات‏هاى مضاعف و ظلم و ستم‏ها همراه مى‏شد، شكل بسيار اسفبارى را در روستاها ايجاد مى‏كرد. اين اوضاع اقتصادى سبب مهاجرت بسيارى از ايرانيان به ساير كشورها و تن دادن به هر خفتى گرديد.10
در كنار عوامل سياسى و اقتصادى قيام مردم، مؤلفه‏هاى دينى - فرهنگى نيز بستر چنين قيامى را فراهم ساخت. يكى از اين عوامل تأسيس حوزه‏هاى دينى در شهرهاى بزرگ از اواسط دوره قاجاريه است كه زمينه‏هاى ارتباطى منظم بين مردم و روحانيون را به وجود آورد. انديشه‏هاى اصلاحى افرادى چون سيد جمال‏الدين اسدآبادى نيز بى‏تأثير نبود.11 همچنين انديشمندان ديگرى در باب رفع ظلم و ستم كتاب‏ها و رسالاتى نوشتند كه در جاى خود تأثيرگذار بودند.12
نكته مهم در حوزه فرهنگى دوره قاجاريه، وجود جهل و بيسوادى و ناآگاهى ميان عموم مردم بود كه آن هم ريشه در استبداد داشت. عامل جهل و ناآگاهى سبب مى‏شد كه مردم در برابر خيلى از اقدامات خائنانه حكام قاجار مانند واگذارى امتياز نفت به دارسى مخالفتى نكنند و به طور كلى مردم مطالبات زيادى نداشتند. تنها منبع آگاهى بخشى به ملت ايران، روحانيون و تعاليم اسلامى بود. آنچه براى مردم مهم بود و مردم به آن توجه مى‏كردند تعاليم اسلامى و تلاش‏هاى فكرى افرادى چون اسدآبادى بود، كه در اختيار عده اندكى قرار مى‏گرفت.
علل ذكر شده علت‏هايى ساختارى و ريشه‏اى بودند. اين علل به همراه حوادث سياسى چون قيام تنباكو در 1270 ش (آگاهى بيشتر مردم به ويژه تجار از منافع خويش)، ماجراى نوز بلژيكى (خشم مردم)، عدم مركزيت نهادهاى مذهبى و شكست روس از ژاپن (علت شكست، استبدادى بودن روسيه شناخته شد و مشروطه بودن ژاپن)، به شكل‏گيرى جنبش منجر شد.
درباره ترويج واژه مشروطيت، بايد گفت كه پيش از جنبش، اين واژه در جزوات زيرزمينى به ويژه از سوى ماسون‏ها مطرح بود، اما كاربرد آن از سوى مشروطه‏طلبان سكولار در تحصن عمومى مردم در سفارتخانه بريتانيا در ژوئيه 1906م عموميت يافت. مشروطه دلالت بر تشكيلات قانونى داشت كه در آن حقوق مردم شناخته شده، قوا مجزا از هم بوده و اختيار قانون‏گذار، پادشاه و حكومتش محدود مى‏شد. در اوايل سال 1325ق/1907م اصطلاح مشروطيت جهت توصيف ايده‏ها و افكار مشروطه‏خواهى ايران به كار گرفته شد. در تحولات سال‏هاى بعد، اصطلاح انقلاب مشروطه در مقابل استبداد و حكومت مطلقه مطرح گرديد. البته احتمال دارد كه واژه دو پهلوى مشروطه (charter يعنى اعطاى امتياز از جانب پادشاه كه در زبان فرانسه به معناى اساسى است) به عمد براى ترجمه واژه فرانسوى constitution به كار برده شده (به جاى معادل دقيق آن يعنى conditionnell) تا نظام پيشنهادى جديد را با مفاهيم حقوقى و منطقى شرط و مشروط در رويه قضايى اسلام آشتى دهد. البته حتى در فرمان چهارده جمادى الثانيه 1324/1906م. كه بعدها به نام فرمان مشروطيت شناخته شد، ذكرى از واژه مشروطه نيامده است، بلكه دستور تأسيس عدالتخانه صادر شد كه در عمل معنايش بيش از تجديد سازمان وزارت عدليه نبود. تنها بعد از جلوس محمدعلى شاه در 28 ذى‏الحجه 1324/1907م از اين واژه استفاده شد.13
جنبش مشروطيت ايران را مى‏توان در ادامه جنبش‏هاى مشروطه‏خواهى ساير نقاط جهان دانست؛ مانند جنبش‏هاى مشروطه‏خواهى، ملت‏گرايى و استقلال‏گرايى اروپاى نيمه دوم سده نوزدهم. همچنين تغييراتى كه تحت اين عنوان در مصر صورت گرفت، مثل تأسيس ديوان، مجلس الشورا، مجلس الشورى النواب و مجلس النظار كه اين تغييرات را ايرانيان ساكن مصر و روزنامه‏هاى ثريا، پرورش و حكمت به ايران منتقل مى‏كردند و نيز انقلاب مشروطه ژاپن و روسيه نيز قابل ذكر هستند. ايران به جهت موقعيت جغرافيايى، سياسى و اقتصادى، نمى‏توانست در انزوا بماند و سير نوسازى كه از زمان عباس‏ميرزا آغاز شده بود در ايران ادامه يافت.14 همزمان با اين تغييرات در كشورهاى ديگر، روشنفكران، سكولارها و نويسندگان داخلى نيز به تشريح اين موضوعات و بسط مشروطيت مى‏پرداختند. البته گرچه از روشنفكران به عنوان يكى از گروه‏هاى اصلى تأثيرگذار بر مشروطه نام برده مى‏شود، اما شايان ذكر است كه اغلب اين افراد مثل آخوندزاده، و... قبل از اين جنبش از دنيا رفته‏اند و در مبارزات مردم شركت نداشتند. و تنها مى‏توان از تأثير آثار آنان بر مشروطه طلبان سخن گفت.
اما تجار و بازاريان از اقشارى هستند كه از ابتداى شكل‏گيرى اين جنبش در آن شركت داشتند. آنان از سياست‏هاى مسيو نوز بلژيكى و اداره گمركات خشمگين بودند و خواستار تأسيس يك بانك ملى بودجه گذارى شده از سوى ملت بودند. جاده‏هاى ناامن، ارتباطات ضعيف، امتيازات انحصارى اعطا شده به بانك شاهى و استقراضى، نوسانات قيمت در بازار جهانى و... كه در بحث علل بيرونى جنبش به ريشه‏هاى آنها اشاره شد، از عوامل نارضايتى آنان بود كه عدم كفايت دستگاه‏هاى اجرايى و قضايى سنتى در حل و فصل مسائل تجارى بر آن مى‏افزود.15
از مباحث گذشته به دست مى‏آيد كه كنشگران اين جنبش همانا مردم، علما و روحانيون، تجار و بازاريان، برخى تحصيل‏كردگان و ايرانيان مقيم خارج از كشور بودند؛ از اين‏رو مى‏توان جنبش مشروطيت را جنبش مردمى تلقى كرد، نه دولتى. البته برخى سعى مى‏كنند با ذكر سياست‏هاى انگليس در ايران و بحث منافع او در پيروزى اين جنبش، مشروطيت را به بيگانگان نسبت دهند و نقش مبارزات مردم ايران را كم اهميت جلوه دهند. اما بايد گفت انگليس در شروع اين جنبش هيچ نقشى نداشت. گرچه نقشه‏هاى انگليس در طرح مشروطه در سفارت خود و ترويج آن در اين جنبش تأثيراتى گذاشت؛ اما نقش اصلى را مردم و روحانيون عهده‏دار بودند. البته از سويى مى‏توان گفت عملكرد بيگانگان مانند روس و انگليس در ايران و به ويژه قرارداد 1907 كه طى آن ايران به سه منطقه تقسيم شد و ستم‏هايى كه بر ايران روا داشتند، در ادامه نهضت و تحريك مردم و شركت بيشتر آنان در جنبش نقش داشته است.


نقش عدالت‏خواهى در شكل‏گيرى جنبش مشروطيت ايران‏
در آغاز به تبيين و تعريف مفهوم عدالت مى‏پردازم. از عدالت تعاريف فراوانى شده است كه معروف‏ترين آنها عبارتند از: وضع كل شئ فى موضعه، اعطاء كل شئ حقه، استقامت بر شرع و طريقت اسلام،16 برابرى و مساوات،17 عمل مطابق قانون‏18 و... بسيارى اوقات عدالت با توجه به مفهوم متضاد آن تعريف مى‏شود؛ براى مثال گفته مى‏شود عدالت عبارت است از: ظلمى صورت نگيرد، بر كسى ستم روا نشود، تبعيضى صورت نگيرد، به طور جانبدارانه قضاوت نشود و... اغلب اين تعاريف در دين ما وجود دارد؛ ما حضرت على‏عليه السلام را امير عدالت مى‏دانيم، زيرا برادرش عقيل را با ساير مردم يكسان انگاشت و تبعيضى روانداشت، به مسلمانان از مهاجر و انصار و مجاهدان و غيرمجاهدان به يكسان از بيت‏المال پول مى‏داد، در دادگاه همچون افراد عادى جامعه حاضر مى‏شد. در اذهان مردم ايران، چه درگذشته و چه در زمان جنبش مشروطيت و چه در حال حاضر، اين تعاريف رايج‏ترند. تعاريف مدرن از عدالت كمتر ميان افراد جامعه ايران رواج يافته است. با اين وصف، بايد گفت شرايط در هنگام آغاز جنبش مشروطيت به گونه‏اى بود كه مردم وضعيت را عين بى‏عدالتى مى‏دانستند، زيرا نه در ديوانخانه‏هاى دولتى بيطرفى و انصاف رعايت مى‏شد و نه پناهگاهى براى احقاق حقوق مردم وجود داشت و مأموران دولتى نيز ظلم و ستم فراوان مى‏كردند. زمينه‏هاى ساختارى بى‏عدالتى، همان زمينه‏هايى است كه براى جنبش مشروطيت ذكر گرديد؛ ساختار سياسى، اقتصادى و فرهنگى جامعه به گونه‏اى بود كه مردم را تحت ظلم و اجحاف قرار مى‏داد، حقوق آنان ضايع مى‏شد، تبعيض‏هاى گسترده صورت مى‏گرفت و ماليات‏هاى سنگين از مردم اخذ مى‏شد كه توان پرداخت آن و گذران زندگى خود را نداشتند. به همين دليل شعار اوليه مردم و خواسته نخست آنها عدالتخانه بود. عدالتخانه تنها شامل يك دادگاه بى‏طرف نبود، بلكه شامل انتخاب افرادى از اصناف مختلف جامعه و وضع قانون از سوى آنان بود تا قدرت دولتى تا حدى تحديد گردد و بر آن نظارت شود تا به اين وسيله كمى از ستم بر مردم كاسته شود. اين هم خواسته مردم بود و هم خواست علما و روحانيون. پس از طرح مشروطيت نيز اين خواسته پابرجا بود، زيرا هدف همه مشروطه‏طلبان تأسيس مجلس و وضع قوانينى جهت كاهش ظلم و از ميان برداشتن استبداد بود تا پادشاه حاكم مطلق نباشد و با قواعد و قوانينى مهار و كنترل شود. اما از آن‏جا كه مشروطه‏طلبان مفاهيم و اصطلاحات مشروطه اروپايى را بدون توجه به بافت و ساختار بومى ايران مطرح مى‏كردند، به دليل عدم آشنايى مردم با خيلى از آن مفاهيم استقبال گرمى از آنها به ميان نيامد، بلكه سبب چند دستگى در ميان هواداران اوليه جنبش گرديد. در اين جا به چند دستگى‏ها در باب عدالت مى‏پردازيم. در طى مناقشات و مباحث، مفهوم "برابرى" به همراه واژه‏هايى چون پارلمان، قانون و آزادى وارد ايران شد. واژه برابرى مدرن، گرچه در ادبيات ما وجود داشت و تحت عنوان مساوات در احكام شرعى مطرح بود، اما تفاوت‏هايى با آن داشت و آن اين كه به معناى برابرى در مقابل قوانين مجلس بود، در حالى كه پيش‏تر قانونى به جز قانون شرع وجود نداشت و در قانون شرع نيز حكم هر دسته‏اى از افراد مطابق احوال آنها بيان شده بود. در بحث از عدالتخانه نيز گرچه سخن از برابرى افراد ملت و رفع تبعيض به ميان آمده بود، اما اين برابرى در ديوانخانه‏هاى دولتى و بين افراد مختلف در مقابل قاضى مراد بود. از طرفى نيز قدرت سلطنت تا حدى محدودتر مى‏شد.
در اين اوضاع ميان علما و روشنفكران و نيز بين خود علما اختلافاتى پديدار شد. روشنفكران اغلب طرفدار مشروطه و برابرى و مفهوم غربى بودند، اما ميان علما چند نگرش وجود داشت. برخى جانب روشنفكران را گرفتند، برخى برابرى به مفهوم غربى آن را قبول نداشتند و برخى قائل به جمع ميان اين دو بودند يعنى برابرى در برابر قانون را با برابرى مندرج در شرع مطابقت مى‏دادند و اعلام مى‏كردند ميان آنها تضادى وجود ندارد. نمى‏توان اختلافات ميان علما بر سر مفاهيم وارده و جديد را علت و عامل مخالفت اين دسته از علما با عدالت بدانيم. عدالت تنها شامل برابرى نمى‏شود، بلكه برابرى بخشى از عدالت است. فهم اين اختلافات نيز طبق روش رئاليسم كه به زمينه و بافت توجه مى‏كند، تنها با در نظر گرفتن شرايط آن زمان قابل فهم است. براى فهم بهتر مطلب به اختلاف نظر دو تن از برجسته‏ترين علماى آن دوران يعنى آيةاللَّه نائينى و آيةاللَّه شيخ فضل‏اللَّه نورى در باب برابرى اشاره مى‏كنم.
در بدايت امر و اول تأسيس اين اساس، شهرت‏ها و جلوه‏ها در انظار عامه مسلمانان دارند كه مقصود از تشكيل اين مجلس، رفع ظلم و تعديات حكام و ولات و اجراى احكام شرعيه و اعطاى كلمه حقه اسلاميه و انهدام استبداد و شهوات نفسانيه دولت و تسويه حدود و حقوق مسلمانان و اوامر و نواهى شرعيه و انتظامات كليه است.19
شيخ فضل‏اللَّه در باب برابرى، به مخالفت با آن پرداخته و علت آن را ناهمخوانى آن با قوانين اسلام داشته است:
در احكام اسلام چه مقدار تفاوت گذاشت بين موضوعات مكلفين در عبادات و معاملات و تجارات و سياسات از بالغ و غير بالغ و مميز و غير مميز و عاقل و مجنون و صحيح و مريض و مختار و مضطر و راضى و مكره و اصيل و مرتد و مرتد ملى و فطرى و غيرها ممالايخفى على الفقيه الماهر، مثلاً كفار ذمى احكام خاصه دارند در مناكحات آنها با مسلمانان... و نيز در باب مواريث كفر يكى از موانع ارث است... و نيز مرتد احكام خاصه مسلمين دارد. تمام اين خرافات براى هدم اساس دين و اضمحلال شريعت سيدالمرسلين بوده... و إلاّ نشر عدالت محتاج به اين ترتيبات نيست... لزوم عدل عقلاً و شرعاً ظاهر است لكن كلامى كه هست در تميز مصداق است020
اما سؤال در اين‏جاست كه چرا شيخ فضل‏اللَّه نورى بعد از دريافت پاسخ نامه خود و چند تن ديگر از مجلس، باز هم به مخالفت با برابرى و مشروطه ادامه داد؟ وى به همراه آيةاللَّه بهبهانى و آيةاللَّه طباطبايى در سى‏ام شعبان 1325 در نامه‏اى از مجلس شوراى ملى پرسيد كه معناى مشروطيت چيست و حدود مداخله مجلس تا كجاست؟ آيا قوانين مجلس مى‏تواند مخالف با قواعد شرعيه باشد يا خير؟ مجلس در پاسخ وى، مشروطيت را به معناى حفظ حقوق ملت و تحديد حدود سلطنت و تعيين تكاليف كارگزاران دولت معنا نمود كه حدود آن "اصلاح امور دولتى و تنظيم مصالح مملكت و رفع ظلم و تعدى و نشر عدل و تصحيح دواير وزارتخانه‏هاست و دخالت در احكام شرعيه و حدود الهيه كه به هيچ وجه قابل تغيير نيست، از وظيفه اين مجلس خارج است... و قوانين موضوعه در اين مجلس مخالف با قواعد شرعيه نبوده و نخواهد بود...".21 اما شيخ فضل‏اللَّه باز هم مخالفت كرد. درباره دليل اين مخالفت مى‏توان اظهارات متفاوتى داشت؛ براى مثال مى‏توان گفت شيخ فضل‏اللَّه در واقعيت امر چيز ديگرى مى‏ديده است كه اين ديدگاه از نوشته‏هاى او نيز به دست مى‏آيد. با وجود پاسخ فوق، او رعايت نشدن احكام اسلام و هتك حرمت مسلمانان و احكام اسلام را در جامعه مشاهده كرده بود. او مشاهده مى‏كرد افرادى كه تا ديروز به قول خودش "لامذهب" و بى‏دين بودند امروز پرچم ديندارى و اجراى عدالت را در دست گرفته‏اند:
آخر مقبول كدام احمق است كه كفر حامى اسلام شود و ملكم نصارا حامى اسلام باشد؟... بلى حمايت عدل به معناى مساوات و حريت را كه قوام حقيقت ظلم به اين دو امر است خواهد نمود.22
بنابراين مى‏توان گفت شيخ فضل‏اللَّه به مشروطيت و مجلسيان بدبين شده بود و از اين‏رو حرف‏هاى آنها تأثيرى در عقيده او نداشت. اما از طرفى، عده‏اى نيز سعى مى‏كردند به شيوه‏هاى ديگر دلايل مخالفت شيخ با مشروطه را توجيه كنند. براى مثال حسين آباديان دليل مخالفت شيخ فضل‏اللَّه را در انديشه‏هاى اخبارى گرايانه او مى‏داند23 و برخى نيز او را در تئورى اصولى و در عمل اخبارى دانسته‏اند.24 مخالفت با آراى شيخ فضل‏اللَّه به ويژه در مقايسه با آراى نائينى صورت مى‏گيرد؛ از اين‏رو نتيجه‏گيرى از انديشه و عمل شيخ فضل‏اللَّه در خصوص برابرى را پس از ذكر انديشه نائينى در باب عدالت ارائه خواهيم كرد.
آيةاللَّه نائينى، از مشروطه‏خواهان، در كتاب تنبيه الامه و تنزيه المله مى‏كوشد با تكيه بر مفاهيم اصولى و فقهى اسلام، مفاهيمى چون آزادى و برابرى را موافق با احكام و قوانين اسلام نشان دهد. از نظر وى مفاهيمى چون برابرى در اسلام نيز وجود دارند و امورى جديد به شمار نمى‏روند. در اين راستا مصاديقى از برابرى در حقوق، احكام و مجازات از صدر اسلام ذكر مى‏كند و عادل بودن سلطنت و حفظ آن را منوظ به مساوات آحاد ملت با همديگر و با شخص والى در جميع نوعيات مى‏داند.25 او برابرى در مقابل قانون را مى‏پذيرد، زيرا قانون اساسى را "فقط براى ضبط رفتار متصديان و تحديد استيلا و تعيين وظايف آنان و تشخيص وظايف نوعيه لازمة الاقامه مى‏داند كه... اصلاً به تكاليف تعبديه يا توصليه و احكام معاملات و مناكحات و ساير ابواب عقود و ايقاعات و مواريث و قصاص و ديات... از آنچه مرجع در آن رسائل عمليه و فتاواى مجتهدين و متابعتش هم موكول به ديانت مسلمانان و خارج از وظايف متصديان و هيئت مبعوثان است، مداخله ربطى ندارد و نه به وظايف حكومت شرعيه و تفصيل موارد حكم".26
نائينى سپس به بيان نظر خود در خصوص مساوات مى‏پردازد.
هر حكمى كه بر هر موضوع و عنوانى به طور قانونيت و بر وجه كليت مرتب شده باشد، در مرحله اجرا نسبت به مصاديق و افرادش بالسويه و بدون تفاوت مجرى شود، جهات شخصيه و افاضات خاصه رأساً غير ملحوظ و اختيار وضع و رفع و اغماض و عفو از هر كس مسلوب است و ابواب تخلف و رشوه‏گيرى و دلبخواهانه حكمرانى كردن به كلى مسدود است. از آنچه بين العموم مشترك و به فرقه خاصى اختصاص ندارد به طور عموم مجرى شود.27
نائينى تزاحمى ميان مساوات در برابر قانون و احكام شرعى كه براى هر قشر و گروه و عنوان خاصى در اجتماع جداگانه وضع شده است نمى‏بيند. مقصود او از قانون حكمى است كه بر هر موضوع و عنوانى به طور كلى وضع شده است و خود نيز قيد كرده كه اين برابرى در مورد آن چيزى است كه بين العموم مشترك است و برعموم افراد اجرا مى‏شود. البته اجراى قانون مجلس مداخله‏اى با قوانين شرع پيدا نمى‏كند، زيرا حوزه عمل آنها از هم جداست. شرع حيطه امور دينى را شامل مى‏شود و قوانين عرف محدود ساختن رفتار مسؤولان و مناصب و فرمانروايان را.
اين دو فقيه در باب حكومت و انواع پذيرفته شده آن از نظر شرع نيز با يكديگر اختلافاتى دارند و شايد يكى از علل اختلاف آنها در جهت پذيرش برابرى همين نكته باشد، زيرا نائينى گرچه حكومت مشروطه را نيز غصبى مى‏داند (غصب مقام امام معصوم‏عليه السلام)، اما از باب كاهش ظلم به مردم و خدا آن را مى‏پذيرد و لذا ساير متعلقات آن مثل قانون و مجلس را نيز قبول مى‏كند، اما شيخ فضل‏اللَّه نورى چنين ديدگاهى ندارد و حكومت شرعى در زمان غيبت را جايز نمى‏شمرد و بر دوام سلطنت تأكيد مى‏ورزد و مشروطه و قانون و برابرى را نمى‏پذيرد. نورى از ابتداى قيام عدالتخانه مى‏خواست كه در آن فقط بر قدرت سلطنتى تا حدى كنترل صورت مى‏گرفت و احكام و قوانين شرع مانند سابق حاكم مى‏ماندند. اما در مشروطه، قوانين ديگرى نيز وارد مى‏شوند كه مورد قبول نورى نبودند.
از آن جا موضوعاتى چون مشروطه و قانون از غرب به ايران وارد شده بود و در غرب نيز حكومت‏ها سكولار بودند، نورى بر اين گمان بود كه اين مفاهيم و تشكيلات، با توجه به اين كه در ايران مذهب نقش اساسى در حكومت و زندگى مردم ايفا مى‏كند، به درد ايران نمى‏خورد.28 آيةاللَّه نائينى به خوبى اين مفاهيم را با موازين شرعى پيوند داده بود و از اصطلاحات اصولى همچون عمل به قدر مقدور و مقدمه واجب، احكام اوليه و ثانويه در دفاع از قانون‏گذارى بشرى بهره برده بود، و با استفاده از مستنداتى چون پيروى از اجماع عقلا در مسائل عرفى مشروعيت تأويل به اكثريت آرا در مسائل عرفى را نتيجه گرفته بود.
به هر حال مى‏توان گفت با وجود تفاوت دو ديدگاه فوق، هر دو در لزوم اجراى عدالت مشترك بودند و علت طرفدارى هر دو فقيه از مشروطيت، كاهش ظلم و برقرارى عدالت بود.
خاتمه‏
نهضت مشروطيت ايران با دارا بودن آگاهى، سازماندهى، تعلق به عرصه عمومى و غير رسمى و هدف‏دار بودن، يك جنبش به شمار مى‏رود. اين جنبش با هدف تغييراتى در وضع موجود پديد آمد كه مهم‏ترين آن خواست عمومى در كاهش ظلم و رفع تبعيض در رفتار حكومت نسبت به انجام محاكمات، اخذ ماليات و... بود. در مباحث پيشين، علل ساختارى و غيرساختارى شكل‏گيرى اين جنبش و علل درخواست هر يك به طور جداگانه به بحث گذاشته شد. و مفهوم عدالت با وجود برداشت‏هاى متفاوت از مصاديق آن به عنوان خواسته محورى و اساسى مردم در طول اين نهضت ناتمام شناخته شد.


پى‏نوشت‏ها.
2. آندروساير، روش در علوم اجتماعى، ترجمه عماد افروغ (در دست انتشار)؛ عماد افروغ "ماهيت، ضرورت و اركان نقد در جمهورى اسلامى" فصلنامه علوم سياسى، سال هفتم، ش 25، (بهار 83) ص 20-21.
3. اسپنسر، تئورى رفتار جمعى، ترجمه رضا دژاكام (تهران: يافته‏هايى نوين، 1380) مقدمه عماد افروغ، ص 2.
4. جلال‏الدين مدنى، تاريخ سياسى معاصر ايران (قم: انتشارات اسلامى، چاپ سوم، 1369) ص 55 و 56.
5. همان، ص 56.
6. سايت اطلاع‏رسانى باشگاه انديشه، "گفتگو با على ابوالحسنى"، 14/5/82 .
7. على ابوالحسنى، كارنامه شيخ فضل اللَّه نورى (تهران: عبرت، 1380) ص 56.
8. محمد على همايون كاتوزيان، دولت و جامعه در ايران (انقراض قاجار و استقرار پهلوى)، ترجمه حسن افشار (تهران: مركز، 1380) ص 7 - 23.
9. "انقلاب مشروطيت ايران" (از سرى مقالات دانشنامه ايرانيكا، 3) ترجمه پيمان متين (تهران: اميركبير، 1382) ص 42.
10. رحيم رئيس‏نيا، زمينه اقتصادى و اجتماعى مشروطيت ايران (تبريز: ابن سينا، 1352) ص 8 - 24.
11. محمدخاتمى، زمينه‏هاى خيزش مشروطه (تهران: پايا، بى‏تا) ص 21.
12. حسين آباديان، مبانى نظرى حكومت مشروطه و مشروعه (تهران، نشر نى، 1374).
13. انقلاب مشروطيت ايران، ص 45 - 46.
14. عبدالهادى حائرى، تشيع و مشروطيت در ايران و نقش ايرانيان مقيم عراق (تهرن: اميركبير، 1362) ص 11 - 20.
15. انقلاب مشروطيت ايران، ص 40 - 41.
16. محمد حسين جمشيدى، انديشه سياسى شهيد رابع امام سيد محمد باقر صدر (تهران: انتشارات وزارت امور خارجه، 1377) ص 255.
17. مرتضى مطهرى، وحى و نبوت (تهران، صدرا، 1374) ص 127.
18. محمد تقى جعفرى، ترجمه و تفسير نهج البلاغه (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1358) ج 3، ص 255.
19. محمد تركمان (گردآورنده)، رسائل، اعلاميه‏ها مكتوبات و روزنامه شيخ شهيد فضل‏اللَّه نورى، "رساله شيخ فضل اللَّه نورى در تحريم مشروطه و قانون اساسى" (تهران: رسا، 1362) ص 295.
20. همان، ص 160.
21. همان، ص 362.
22. شيخ فضل‏اللَّه نورى، تذكرة الغافل و ارشاد الجاهل، به نقل از حسين آباديان، پيشين، ص 153.
23. حسين آباديان، پيشين.
24. نجف لك‏زايى، "روش‏شناسى فقه سياسى شيعه"، فصلنامه علوم سياسى، سال ششم، ش 21 (بهار 1382) ص 62.
25. محمد حسين نائينى، تنبيه الامه و تنزيه المله (تهران: شركت سهامى انتشار) ص 28 - 31 و ص‏68.
26. همان، ص 70.
27. همان، ص 69.
28. محمد تركمان، پيشين، ص 166.
 
 

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 5:37 قبل از ظهر  توسط زمیل  | 

      انسان و آینده

 

   انسان ها در برابر آینده معمولاً سه موضع  اتخاذ می کنندولذ ا باتوجه به این مسئله می توان آنها را به شکل زیر تقسیم بندی نمود:

1-    آینده نگر: کسانی هستند که فقط  انتظارآینده را دارند وخود برای آن تلاشی نمی کنند. ودر واقع موضع انفعالی دارند.

 

2-  آینده ساز: آن دسته از افراد که برای ساخت آینده ودخالت در سرنوشت تلاش وکوشش می کنند. تلاش این گروه برای ساخت آینده آگاهانه نیست ولی نسبت به گروه اول در موضع بهتری قرار دارند.

 

3- آینده گزین: این گروه نه تنها برای ساخت آینده کوشش می کنند، بلکه تلاش آنها این است که آن بخشی ازآینده رخ دهد که برایشان بهترین حالت ممکن را داشته باشد. درواقع این دسته با تصمیمات درست ومنطقی سعی در انتخاب وگزینش آینده مورد نظر خود را دارند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط زمیل  | 

بگذار

زیبایی از اندیشه ونام تو آغاز شود

ورویش وهستی وآغاز وسرسبزی از نگاه تو

          وسرخی خورشیدازگرمی مهر قلب تو

آبی آسمان از صداقت تو

نسیم بهار،از لطف شمیم نفس های تو

وپاکی آب نشان از صفای درون تو باشد.

لحظه ها را پر از شور ونشاط کن !

نگذار تا

زندگی کردن فقط برای زنده ماندن باشد

نگذار تا

زندگی برای تو گذراندن لحظه ها باشد

هر لحظه را ازنو زندگی کن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط زمیل  | 

انواع نابرابری و علل آن

 

 درباره نابرابری ها نوشتم. درباره تبعیض و فقر! درباره زیادی داشتن ها و اصلا نداشتنها!

در این جا مناسب دانستم با نگاهی جامعه شناختی و از لحاظ تئوریک نیز  به انواع نابرابری اشاره کنم! که برای این مقصود  دو نوع کلی آنرا ذکر می کنم:

1- نابرابری بیرونی (External Inequality): این نوع نابرابری که از بیرون بر فرد تحمیل می شود از تبعیض آمیزترین نابرابری هاست و به پایگاه محول فرد مربوط می گردد. سن، جنسیت، قومیت، نژاد، رنگ، مذهب، زبان و طبقه فرد موجب میگردد تا او موقعیت ها و تولیدات مختلف مادی، سیاسی، اطلاعاتی و اجتماعی را به دست آورد یا از دسترسی به آنها محروم گردد. مثلا حقوق یک زن به علت زن بودنش  در ایران یا بسیاری از جوامع دیگر پایمال می شود. او از ارثیه کمتری نسبت به یک مرد برخوردار است. (البته بحث فقهی و حقوقی آن به مقال دیگری نیاز دارد). او به علت زن بودنش از حقوق مادی کمتری برخوردار است. به علت زن بودنش از خیلی محرومیت ها رنج می برد، حق قاضی شدن یا رییس جمهور شدن را ندارد و.... یا یک عرب یا کرد، حقوق سیاسی و اجتماعی کمتری دارد. منزلت اجتماعی او تحقیر شده! به او به عنوان قاتل بی منطق نگاه می شود (البته بعضا) حق کسب بعضی مشاغل مهم را ندارد! حق ندارد در مدرسه اش زبان مادری اش را بیاموزد! و از خیلی حقوق دیگر نیز محروم است که خود بهتر می دانید. یک سنی که در ایران است نیز حقش در بسیاری از موا رد تضییع می شود. فقط به خاطر این که سنی است. اگر که مسیحی و یهودی باشد که بیشتر! حق رییس جمهور شدن و وزیر شدن را دارا نیست! حق انجام آسان عقاید و مناسک دینی اش را ندارد و به بسیاری از مناسک و احکام اسلامی که جایی در دین آنها ندارد باید پایبند باشد! طبقه اجتماعی که یک فرد در آن متولد می شود نیز عامل مهم دیگری در نابرابری هاست! فردی که در خانه یک مامور شهرداری، یا معلم فقیر یا راننده و... متولد می شود. حق رفتن به مدرسه ها بهتر و غیر انتفاعی را ندارد! حق رفتن به کلاسهای کنکور و استفاده از وسایل کمک آموزشی ندارد! حق بازی های مدرن و دسترسی به کامپیوتر واینترنت ندارد! منزلت اجتماعی او بسیار پایین است در هر اداره و نهادی حقوق او بسیار راحت تر ضایع می شود. و فرصت های او برای تحرک اجتماعی بسیار کمتر است! و البته تاسف بارتر این که او تمام حقوق را می بیند و به آنها آگاه است و صدا و سیما و رسانه های عمومی  تماما در اختیار طبقه متوسط رو به بالاست. خانه های خوب، وسایل خوب، تفریحات خوب و... را به تماشا می گذارد و طبقه پایین سرخورده و فراموش شده است. طبقه ای که با استیصال و درماندگی تنها به دنبال لقمه ای نان است  و بیشترین اقدام سیاسی اعتراضی آنان می تواند رای به خاتمی در 2 خرداد یا رای به احمدی نژاد در 3 تیر باشد.

2 – نابرابری درونی، Internal Inequality) ): این نوع نابرابری که بیشتر مختص جامعه مدرن است، ناشی از تقسیم کار اجتماعی در جامعه است. از آن حیث که استعداد افراد و توانایی آنان و نیز کارکرد و نقش هر کس در جامعه متفاوت است به اقتضای این تفاوت از بهره های متفاوت مادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی برخوردار می گردد. که این نوع نابرابری اگر در مسیر صحیح هدایت شود و هر کس بتواند استعدادهای خود را در فضایی سالم شکوفا کند و همگان از حداقل شرایط و مواهب انسانی برخوردار باشند، عین عدالت است و نابرابری است که باید باشد تا جامعه بتواند ادامه حیات دهد.

    درباره علل نابرابری نیز ایده های زیادی وجود دارد. ازاندیشه های ارسطویی که نابرابری را مطلقا لازم می دانستند تا فیلسوف مشهور دیوید هیوم، که  4 عامل مادی (تقاضا زیادی و عرضه کم) روانی (انسان زیادت طلب)، اجتماعی ( قوانین و هنجارهای خاص) و سیاسی (قدرت) را در این باره مورد تاکید قرارداده  و تالکوت پارسونز جامعه شناس معاصر که نابرابری را به 4 علقه انسانی (مادی سیاسی اجتماعی و فرهنگی) و عدم تناسب تولیدات جامعه و نیاز انسانها در مورد این 4 علاقه مربوط دانسته است.

 

 

     به هر حال نابرابری مسئله جداناشدنی از انسان  و جامعه انسانی است. کارل مارکس و اندیشه کمونیستی که بر این ایده بود که  نابرابری باید برای همیشه در جامعه انسانی ریشه کن شود، به جد در حیطه عمل و نظر شکست خورد. اما این مسئله انکار ناشدنی است که نابرابری و  احساس نابرابری  می تواند کم و زیاد شود. می شود از شدت و گسترش آن جلوگیری کرد و می شود تا حدی عدالت را رعایت کرد! مثلا در بسیاری از کشورها با سیاست ها فرهنگی و اقتصادی مناسب، طبقات پایین اولا احساس خفت و خواری نمی کنند. و حتی برخی خود را به طبقات بالاتر متعلق می دانند. فرهنگ مصرف گرایی صرف مانند ایران در بسیاری جوامع ورافتاده و مانند ایران رسانه رسمی و مرجع، شب و روز در حال تبلیغ مصرف گرایی نیست! و بدین ترتیب نابرابری ها تلطیف شده است! اما هرگز جامعه ای بدون نابرابری نمی توان فرض کرد از یکسو نابرابری درونی که لازمه جامعه است و از سوی دیگر نابرابری بیرونی نیز که به انسان و جامعه او پیوست خورده است، همراه همیشگی آدمی است. متغیرهای فراوانی غیر از آن که ذکر کردیم در آن دخیل است و تبعات فراوانی نیز به دنبال دارد و در اکثر پژوهشهای اجتماعی و بررسی های جرم شناسی و انحرافات، نابرابری اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی به عنوان یکی از مهم ترین متغیرها حضور دارد.

 به امید روزی که حداقل نابرابری ها زجر دهنده نباشد و همگان دارای حداقلی

از معیشت مناسب باشند.......

                                                                                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط زمیل  | 

ترسیم عقاید شعوبیه ازآغاز تا انجام

                         ترسیم عقاید شعوبیه ازآغاز تا انجام                        

                                  

                               

 

                                  اهل تسویه

ê                                

                              شعوبیه

                                

                                      ê

                    

                                 ایران-اسلام وعرب+دین باستانی +اعاده سلطنت ساسانی=ناسیونالیست های ایرانی

                                        

                                            ê 

 

                                 ایران-اسلام وعرب-سلطنت ساسانی+عقاید مزدکی ومانوی+سلطنت ایرانی =شعوبیان مزدکی

     

                                     ê

 

                                        ایران+اسلام سنی-عرب+استقلال سیاسی وبرقراری سلطنت=ایرانیان سنی شعوبی

 

                                    ê

 

            ایران+ اسلام شیعه امامیه-عرب+استقلال سیاسی+اعاده سلطنت ایرانی ،بامظاهر ومفاهیم باستانی=ایرانیان شیعه شعوبی

 

 

                

 

                                   شعوبیه؛ناسیونالیسم ایرانی ص 131

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط زمیل  |